زندگی يعنی نشستن در پناه يك درخت
مـرگ يعنـي آبـرو ريـزي بـراي مـيز و تـخت
ز جان شيرينتري اي چشمهي نوش
سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
ز روی آب جای قطره ی باران نمی ماند
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش

زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
زندگی گرکسی بی عشق خواهدمن نخواهم
راستی بی عشق زندان است برمن زندگانی
ز گلهايش فقط نيلوفرش ماند
نگين آبي انگشترش ماند
به خاک افتاد و با آن شد برابر
ازآن پيکر فقط خاکسترش ماند
زشت بيني را رها کن ، روي زيبا را ببين
در چمن از خار بگذر ، لطف گلها راببين
زندگي بي عشق اگر باشد، لبي بي خنده است
بر لب بي خنده بايد جاي خنديدن گريست
ز تو دورم چه غمگین و چه من زارم
فقط نام تو را من روی لب دارم
چه غم گر دیگران گویند من خوارم
كه عشق تو شد روز و شب كارم
ز غفلت با تبه کاری به سر بردم جوانی را
کنون از زندگی سیرم نخواهم زندگانی را
زان لحظه که دیده بر رخت واکردم
دل دادم و شعر عشق انشاء کردم
زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس برگردد
ژاله از روي لاله دور مكن
تا نسوزد ز شعله بستان را
ژاله بر لاله فرو میچکد از دامن ابر
خیز و با لاله رخی ساحت گلزار ببوی
ژاژ خايد ، ظــــرافت انگارد
هرزه گويد لطــــــيفه پندارد
ژنده پوشی نبود عیب ز خود دور نمای
جامه ای را که در ان رنگ تعلق بینی
نظرات شما عزیزان:
ارسال توسط مهیار
آخرین مطالب